[ یک اتاق نسبتا بزرگ. تخت خواب یک نفره. میز کنار تختی. کمد لباس، که کنار درِ اتاق تعبیه شده و سمت دیگر در، که رخت آویز چهار شاخه ای خودنمایی می کند. تجهیزات زیادی در اتاق نیست. بزرگ ترین اثاث اتاق یک میز گرد چوبی است که روی آن دو نوشابه تک نفره و دو ساندویچ دیده می شود؛ همراه با، یک ظرف مرباخوری و یک نمکدان. دو صندلی چوبی در دوجهت چپ و راست صحنه روبروی هم پشت میز قرارگرفته.صدای پای بیشتر از یک نفر که به اتاق نزدیک می شوند.]
گرامی: خوش اومدین!
[ در اتاق به طور کامل گشوده می شود و زن جوانی پا به دورن اتاق می گذارد. گرامی لبخند کم رنگی می زند و به سمت تخت خواب می رود و پشت به نازی می ایستد. سکوت]
نازی[ سعی در کنترل احساساتش دارد]: سلام!
گرامی[ اوهم به سختی سعی در کنترل احساساتش دارد- برمی گردد و به او تعارف می کند تا بنشیند]: بفرمایین!
نازی: چشم...می شینم!
[ گرامی روی تخت می نشیند. هردو معذب به نظر می رسند. هردو با چشم هایی بی قرار صورت هم را نشانه گرفته اند. چشم هایی که هرچندلحظه یک بار می چرخند و به هرچیزی جز صورت طرف مقابل نگاه می کنند. فضای اتاق سنگین و چندشناک است]
نازی: چه جالب...توهنوزم شوری کرفس می خوری؟ چی گرفتی واسه شام؟
[ سکوت طولانی]
گرامی: دعوت از من بود...ببخشید...
نازی[ معذب]: بسه دیگه...عجب حماقتی بود دیشب رستوران قرار گذاشتیم...بعد دوسال!
گرامی: گاز پیک نیکم تموم شد...حاضری گرفتم...کالباس[مکث]...با...نوشابه...دورنگ...
نازی[ از سرناچاری لبخند می زند]: یکیش نارنجی، یکیش سیاه...[ سکوت] الآن فک می کنی این روش جواب میده؟
گرامی[ تظاهر به خونسردی می کند]: کدوم روش؟
نازی: اینطور با این ادبیات حرف زدن. دوسه روز اول دوستی سابقمونم اینطوری بود...هردومون بودیم!
[ گرامی در سکوت به نازی خیره می شود. لب هایش می جنبد تا چیزی بگوید اما دوباره خاموش می شود و به همان نگاه اکتفا می کند]
نازی: واسه من...چیزی عوض نشده!
گرامی:...
نازی: هنوزم همون...
گرامی: نیستم! چرا، عوض شده!
نازی: نه نه...رابطه دست نخورده مونده...من همون نازی ام توام همون...[ گرامی با حالتی عصبی برمی خیزد و به سمت دیگر اتاق می رود. نازی با نگاه گرامی را دنبال می کند]...باشه باشه! تو...الآن گرامی هستی! هستی، باشه! هفت سال پیش کی بودی؟میشه بگی؟ بابا، شخصیتت که عوض نشده!
گرامی: گنده گوزی نکن!
نازی: به خدا تمام مسیر تو ماشین ساکت بودی...منم بودم...طبیعیه...بعد دوسال..اونم با این شکل و...
گرامی[ به کنایه]: چیه...ترسیدی ازم؟
نازی[ با حالتی خموده بلند می شود و چند قدم به گرامی نزدیک می شود]: تو سال شیشمِ رفاقتمون قضیه رو فهمیدم. حرفی زدم؟ حرکت بچگانه ای نشون دادم؟ تو سالِ چهارم نگفتم به هانیه بودنت شک دارم؟ بعدش تو خندیدی ولی هردومون فهمیدیم منظور همو، نفهمیدیم؟ ببین[ مکث] من بعد دوسال نیومدم خونه ت که بهم ثابت کنی عوض شدی! هر جهنم دره ای که این مدت بودی، بودی...
گرامی: کازرون بودم.
نازی: همون! کازرون...اصلا هم نمی خوام بزنم تو سرت، این مدت تنهاییمو. با اینکه منم عین خودت منتظر این اتفاق بودم ولی گفتم بی خیال...حق داره با خودش خلوت کنه!
گرامی[ تظاهر به فکر کردن می کند]: لطف کردی!
نازی[ به نظر می رسد آرامش دروغین گرامی بی حوصله اش کرده- بی مقدمه جمله ای را به زبان می آورد که گویا مدت ها منتظر فرصت ادا کردنش بوده]: می...می خوام بغلت کنم!
گرامی[ بی هیچ عکس العملی خیره به دیوار]: کدومشونو؟ هانیه یا گرامی!
نازی: بس کن!
گرامی: نه...بس نمی کنم! اصن چیزی شرو نشده که بخواد تموم بشه. از این به بعد شرو میشه! من و تو باید تشخیص بدیم که چه اتفاقی برای رابطه مون افتاده...افتاد حالا؟!
نازی: هنوزم خصمانه با آدم حرف می زنی. روزای هانیه بودنتم اینطوری بودی...اف..تاد...حا...لا!
[ سکوت حزن آلود. نازی و گرامی سه قدم بیشتر از هم دور نیستند. بالا تنه نازی به سمت گرامی متمایل است. گرامی دو قدم به نازی نزدیک می شود. آغوش باز می کند و چشم هایش را محکم می بندد]
گرامی: باشه! اگه...تصوراتت عوض نشده...اگه معذور نیستی...اگه فک می کنی هنوزم اون شبی هس که رو پشت بوم خونه مادر جونت خوابیدیم و رو همه رختخوابای خنک غلت می زنیم. یا...اگه دوس داری ماجرای حموم عمومی رفتنمونوفراموش نکنی...من، هانیه ام!
نازی[ گریه کنان از او دور می شود]: تو چته؟ من باور کردم!
گرامی: چمه؟ چِم نیس؟ نازی چِم نیس؟![ متمسخرانه می خندد] من چیزیم نیس؟عاقل باش دختر...من دو سال رفتم تا از تو و هانیه دور بشم...نرفتم که باور نکنم وضعیتمو. تو داری چطور فکر می کنی؟ خوش حال باش نازی...خیلی خوش حال باش از این اتفاق!
نازی[ کنترلی بر اعصاب خود ندارد.]: من...باشه...باشه...سلام گرامی...سلام گرامی...هانیه مُرد...سلام گرامی...
گرامی[ فریاد می کشد]: دست من و تو بود نازی؟! می خوای برات برقصم!
نازی: سرم داد نکش... ها...
[ درصورت هم فریاد می کشند]
گرامی: صدام کن گرامی...
نازی: هانیه...
گرامی: گرامی...
نازی: هانیه...هانیه...
گرامی: گرامی...گرامی...
نازی[هق هق کنان همانطور که با گوشه آستین آب بینی اش را پاک می کند]: یادمه...همه این رفتارا یادمه. فقط...تلاش تو واسه جدید نشون دادم رابطه مون می سوزونه منو!
[سکوت طولانی- صدای نفس کشیدن های ممتد نازی و گرامی در اتاق می پیچد]
گرامی: وقتی هانیه بودم تصور گرامی شدن هم برام شیرین بود هم زجرآور! همه ش به« چطور» ها فکر می کردم. چطور ممکنه؟ چطور هانیه می شه گرامی؟ چطور باید گرامی شد؟چطور لباس بپوشم؟ چطور راه برم؟ چطور با در و همسایه سلام علیک کنم؟ اون شب که زنگ زدی گفتی چرا صدات گرفته، یادته؟ تا جان دربدن داشتم گریه کردم. اونوخ من چی بهت گفتم! مگه...
نازی: مگه به هانیه بودنم شک نکرده بودی![ هردو می خندند]
گرامی[ طاق باز می خوابد و نفس صدادار کودکانه ای می کشد]: خلاصه...روشن شدن تکلیف حس خوبی داره! نازی...من، پذیرفتم...من تغییرو تو خودم می بینم...منتظرش بودم نازی! نازی، تو..با دوتا شخصیت زندگی نکردی...همیشه نازی بودی...حالام بیشتر از همه کمک تورو می خوام...سخته...ولی نه خیلی که!
[ سکوت طولانی- گرامی غلت می زند وهردو غرق تماشای یکدیگر می شوند.]
نازی: اون روز که بیمارستان بستری شدی گفتم دیگه منم آماده میشم تا نبینمش...هانیه رو نبینم...دل می خواس گریه کنم...انقد دلم جیغ می خواس! به خدا من تنهایی نتونستم از هانیه خدافظی کنم. من و تو، هرروز، موقع خدافظی تو میدون، دست می دادیم و ماچ و بوس و مشت و لگد...اون روزا فقط دلم می خواس از هانیه متنفر بشم...هی زور می زدم...هی زور می زدم...دیگه حق نداری بغلش کنی...دیگه دستشو نگیر...قراراتو کنسل کن باهاش!گرامی ماهردو فهمیده بودیم قضیه رو و بازم داشتیم خاطره می ساختیم واسه هم...من[مکث]...در حال حاضر قدرت تصمیم گیری جدیدی ندارم...قرار امشب حالمو بدتر کرد...اصرار نکن گرامی...بذار با دیدنت بفهمم همه چیزو...اینقد جمله به خوردم نده...کاش...نمی یومدم[ هراسان بر می خیزد و چنگ می اندازد به دستگیره در- گرامی چشم هایش را می بندد و بلند می شود]
نازی[ نجواکنان]: چرا اومدم...چرا اومدم...لعنت به من...نمیخوام...هیچی...
گرامی: دلم برات تنگ شده بود...هنوزم آب دماغتو با آستین پاک می کنی خاک برسر!
نازی:....
گرامی: رژ گونه مات...لاکِ پوست پیازی...آی آی...آدم نشدی تو!
[ نازی با دلتنگی کودکانه ای به گرامی نزدیک می شود]
گرامی: چاق شدی...بهت میاد!
نازی:...
[گرامی دست به ریش پرفسوری اش می کشد و نگاه معناداری به نازی می اندازد. نازی لبخندزنان سری به نشانه تایید تکان می دهد.]
گرامی: پس میاد!
نازی: با یه عینک نیم فریم نقره ای...
گرامی: که به پوستم بیاد!
[ نازی آغوش باز می کند و چشم هایش را می بندد. گرامی هم حرکات اورا تکرار می کند. هردو می خندند. گویا حرکات هم را حس می کنند. نازی دست هایش را آرام می بندد و حجم گرامی را میان دست هایش تصور می کند. گرامی هم.]
گرامی: شام بخوریم؟![ نازی می زند زیر خنده و بازی را تمام می کند. گرامی می نشیند و منتظر می نشیند تا نازی ساندویچ ها را بیاورد.]
گرامی: بشین عزیزم
نازی: وا...!
گرامی: چیه! عزیزم!
نازی: گمشو!
گرامی[ قهقه ای سر می دهد] مگه بده...خب...عزیزم!
نازی: نکن اینطوری!
گرامی: دیوونه ای به خدا!
نازی: نخند اینطوری![ خودش هم به خنده می افتد]
گرامی: با این کارات الان کاملا احساس مرد بودن بهم دست داد!
نازی: گمشو...مرتیکه هوس باز!
[ صدای خنده هردو بلند می شود. نازی ساندویچش را می قاپد و از جا می جهد]
گرامی: کجا؟
نازی: تا قضیه مورد دار نشده برم!
گرامی: بریم پارک؟
نازی: نه بابا! ساعت یازده شب! من بهت اعتماد ندارم دیگه...
[ سکوت- نازی آماده رفتن می شود]
گرامی: شوخی کردم نازی!
نازی[ دستپاچه به نظر می رسد- همه چیز برعکس لحظه ورود شده- لحظه ای می ایستد و سعی می کند با دقت تمام زوایای اتاق را تماشا کند]: دلتنگ اتاقت می شم!
گرامی: امشب خیلی راحت وارد خونه من شدی...همیشه همینطور باش نازی! دلتنگم نشو!امشب سخت نبود...دیدی؟ دیدار آسون بود...
نازی[ به تلخی]: نمیشه گرامی!
گرامی: وایسا!
[ به سمت میز کنار تختش می رود و جعبه بزرگی را از داخل کشو بیرون می کشد. نازی با حسرت به جعبه زل می زند]
گرامی: این واسه توئه دیگه! یادته سراون خلخاله چقد موی همو کشیدیم؟ به طور کامل مال تو شد حالا!
نازی: گرامی!
گرامی: چیه!
[ نازی بغضش را می بلعد. عجولانه می خندد و از اتاق خارج می شود. گرامی بی حرکت و متحیر خروج نازی را تماشا می کند.]
